نقد و بررسی بازی Mega Man 11

صحبت Robot Masterها شد، طراحی آن‌ها چطور صورت گرفته؟ خب از قبل از انتشار بازی برخی نگران این بودند که نکند دشمنان اصلی بازی کمی ساده و بیش از حد آسان باشند. خوشبختانه یا متاسفانه، شاید دو تای آن‌ها کمی با عجله ساخته شده باشند (دارم به تو نگاه می‌کنم Block Man). هرچند که در درجات سختی عادی کماکان چالش برانگیزند اما حرکات چندان “خاصی” ندارند و واضح است که در طراحی‌شان کمی شتاب‌زدگی صورت گرفته است. به هرحال این مورد برای همگی آن‌ها صادق نیست و شما می‌توانید از مبارزات اصلی لذت کافی را کسب کنید. آن‌ها مثل MM4 کمی شخصیت پردازی هم دارند که غالبا در لهجه‌های صحبت‌کردنشان و حرکاتشان دیده می‌شود. Mega Man 11 بعنوان جایگزینی برای حالت Desperate Attackها، استفاده Gearها را برای هر یک از باس‌ها تعریف می‌کند. بعد از کم‌کردن مقدار مشخصی از خون هر باس، آن‌ها وابسته به Gearای که روی سیستمشان نصب شده وارد فاز جدیدی می‌شوند. برخی Power Gear استفاده می‌کنند و برخی Speed Gear، برای مثال Bounce Man با سرعت فراوان خود را به طرفین می‌کوبد تا به شما برخورد کند.

اما سوال مهم، آیا استفاده از Double Gear یک امر اجباری یا حداقل پیوسته است؟ هم آره و هم نه. اگر با سابقه باشید، می‌توانید با کمی تمرین و گرم کردن دست خود کل بازی را بدون استفاده از Gearها بروید، اگر حرفه‌ای تر باشید که به قول Community بازی را با لیموهای خالی هم می‌توانید تمام کنید! اما اگر بازیکن تازه وارد باشید، Double Gear ناجی شما خواهد بود. این ویژگی تنها محض آسان کردن روند بازی نیست بلکه استفاده‌های مهم دیگری هم دارد. برای مثال Power Gear همانند عمل اوورکلاک کردن اسلحه‌ها در Mega Man X عمل می‌کند، به بیانی دیگر نه تنها Buster را بهتر می‌کند بلکه کلیه سلاح‌های دیگرتان را هم دگرگون خواهد کرد. در عوض Speed Gear باعث کند شدن زمان برای فرار از تله‌ها می‌شود که با خرید یک Chip اضافه شما حتی قادر خواهید بود حین استفاده از این قدرت به تندی حرکت کنید. وقتی خون شما به میزان کم باشد استفاده از Double Gear مجاز خواهد شد که طی آن قدرت شما دوچندان شده، زمان کاملا آهسته می‌شود و Buster شما به سطحی کاملا جدید می‌رسد. هرچند که این مورد محدودیت زمانی دارد و شما تا ابد نمی‌توانید در این حالت بمانید.

طراحی فنی بازی بالاخره بعد از ۱۰ نسخه حالتی ۲.۵ بعدی پیدا کرده که ستودنی است. ظاهر جدید شخصیت‌ها، مخصوصا برخی Robot Masterها مثل Tundra Man یا Acid Man، واقعا زیباست و درخور شخصیت‌شان است. مراحل بازی هم از پس‌زمینه‌های خارق‌العاده‌ای بهره می‌برند، مثلا مرحله Fuse Man در یک نیروگاه برق است که آسمانش، سیاه بوده و ابرهایش مداوم درحال ایجاد آذرخش هستند. موسیقی بازی انقلابی نیست اما کماکان بسیار خوب است. مانعی که از عالی بودن جلوگیری می‌کند، صدای زیادی خود بازی است. لازم است استفاده از Gearها را اسپم کنید تا به کل آهنگ Stageها در سکوت فرو بروند.

صداپیشه کاراکتر مگامن به درستی انتخاب شده است و حتی از رجزخوانی گیرایی نیز برخوردار است. فریاد‌های مگامن همانند همیشه هیجان زیادی به بازیکن می‌بخشند، اما در آن سو انتخاب صداپیشه برای دشمنان اصلی بازی مناسب نبوده است؛ طوری که در هنگام مبارزه، در حالی که دشمن برای مگامن شاخ و شانه می‌کشد، شاهد اصطلاحاتی بسیار خشک و کلیشه‌ای هستیم. صداگذاری فنی بازی، از صدای سلاح‌ها تا کوچک‌ترین جزئیات همچون صدای پرش مگامن، با جزئیات فراوانی تنظیم شده است و در این میان، توسعه‌دهندگان با کاهش فرکانس‌های صدای موزیک در هنگام استفاده از دنده آبی، فضای زیبایی به بازی بخشیده‌اند.

مجموعه مگامن نه تنها به عنوان یکی از بهترین سری‌های اکشن و پلتفرمر شناخته می‌شود، بلکه موسیقی نیز نقش به‌سزایی در آن ایفا می‌کند. آهنگسازان این بازی در حالی که پایه گام‌های ۸ بیتی و راک ژاپنی را در Mega Man 11 حفظ کرده‌اند، در آن سو با اضافه کردن صداهای مدرن توانسته‌‌اند فضای گیرایی در بازی ایجاد کنند. در مراحلی همچون استیج Bounce Man که شاهد جلوه‌های رنگارنگ با بادکنک‌ها هستیم آهنگسازها توانسته‌اند موسیقی را به‌خوبی با حال و هوای مرحله تنظیم و هماهنگ کنند.

کنترل‌های بازی مگامن ۱۱ همانند نسخه‌های پیشین بسیار روان طراحی شده است و بازیکنان با نگه داشتن دکمه پرش می‌توانند میزان پرش کاراکتر خود را تنظیم کنند. از موارد جدیدی که به کنترل‌های بازی اضافه شده است توانایی تغییر جهت مگامن در هنگام تکل کردن است که البته سازندگان جزئیات زیبایی نیز در صداگذاری و انیمیشن‌های آن ایجاد کرده‌اند.

کمپانی کپکام تنظیمات بسیار کاربردی و جدیدی را برای کنترل‌های بازی در نظر گرفته است که روی روند بازی تاثیر به‌سزایی دارند. در حالی که دکمه‌های شولدر گیم‌پد پیش‌تر برای عوض کردن سلاح‌ها استفاده می‌شدند، حال این کلید‌ها برای فعال کردن دنده‌های قرمز و آبی تنظیم شده‌اند. دکمه‌ شولدر سمت راست برای دنده سرعت و سمت چپ نیز برای فعال کردن دنده‌ قرمز در نظر گرفته شده است. سازندگان، دکمه آنالوگ سمت راست را برای انتخاب کردن هشت اسلحه تنظیم کرده‌اند که کاربران می‌توانند با هر یک از جهت‌ها اسلحه مورد نظر خود را انتخاب کنند. این موضوع به سهم خودش در سرعت بخشیدن به بازی تاثیرگذار است؛ چرا که در هنگام مبارزه و صحنه‌های شلوغ، بازیکنان پیش‌تر برای این کار بازی را متوقف و به منو مراجعه می‌کردند که سلاح مورد نظر خود را انتخاب کنند. حال بازیکنان با یکی از جهت‌های آنالوگ سمت راست سلاح مورد نظر خود را انتخاب می‌کنند و با فشار دادن آنالوگ نیز آن را به حالت آبی مگامن برمی‌گردانند.

در مورد باس‌ها یا همان ربات‌های اصلی نیز باید گفت که سازندگان توانسته‌اند نبرد‌های قابل قبول و چالش‌برانگیزی، هم از نظر گیم‌پلی و هم از نظر گرافیکی، برای بازیکنان به ارمغان آورند. طراحی هنری هر یک از مراحل با توجه به ربات اصلی آن استیج طراحی شده است که در انتها به باس فایت‌های هیجان‌انگیز ختم می‌شود. البته قابلیت‌هایی که شما از دشمنان به دست می‌آورید تنها به شلیک کردن خلاصه نمی‌شود. برخی از این توانایی‌ها به عنوان زره به کمک شما می‌آید؛ در حالی که در آن سو برخی حالت‌های نهاجمی به شما می‌دهد. حتی قابلیت‌هایی تله-مانند نیز در توانایی‌های باس‌ها در نظر گرفته شده است که با شکست دادن آن‌ها می‌توانید این توانایی‌ها را کسب کنید. گفتنی است که هر یک از این سلاح‌ها در حین استفاده از دنده قرمز یا همان Power Gear عملکرد متفاوتی دارد.

کمپانی کپکام پس از گذشت ۳۰ سال از عمر مگامن باری دیگر توانست ثابت کند که می‌تواند در حالی که ریشه‌های اصلی بازی را حفظ می‌کند یک تجربه بسیار عالی و جذاب را در اختیار طرفداران آن قرار دهد. موسیقی گوش‌نواز و کنترل‌های بسیار روان مگامن ۱۱ شما را ساعت‌ها سرگرم می‌کنند؛ در حالی که بازی به لطف اضافه شدن درجات سختی، کاربران جدید را نیز با آغوشی باز پذیرا می‌شود.

البته همانطور که در قسمت داستانی نیز اشاره شد مکانیزم Double Gear صرفا برای مگامن ساخته نشده است و دکتر وایلی هم با آن نقشه‌های خبیثانه‌ای برای دشمنش کشیده است. تمامی ربات‌های بازی مگامن که طبق سنت هشت نفر هستند، به این مکانیزم مجهز شده‌اند. البته هر دو دنده در اختیار باس‌ها نیست و هر کدام تنها یکی از دنده‌ها را در اختیار دارند که در هنگام مبارزه از آن استفاده می‌کنند. از بهترین ویژگی‌های بازی Mega Man 11 می‌توان به طراحی هنری ساده و اصلی مگامن اشاره کرد. رنگ‌های ساده آبی تیره و روشن، حس و حال دوران قدیم این مجموعه را زنده می‌کنند. در نسخه‌های پیشین با شکست دادن ربات‌های دیگر، سلاح‌های آن‌ها به شما تعلق می‌گرفت و زمانی قصد داشتید از آن‌ها استفاده کنید رنگ لباس شما نیز تغییر پیدا می‌کرد. حال سازندگان نه تنها رنگ لباس را تغییر داده‌اند، بلکه در آن سو با پیاده‌سازی یک طراحی ساده، المان‌های کوچکی به طراحی لباس مگامن اضافه کرده‌اند. این موضوع در هنگام استفاده از سلاح‌ها جلوه بسیار جذابی به این کاراکتر می‌بخشد.

حال پس از چندین سال، دکتر وایلی باری دیگر به سراغ این سیستم رفته است تا بتواند انتقامش را بگیرد و به هدف پلید خود یعنی قدرت بخشیدن به ربات‌ها برسد. دکتر وایت استفاده از این چرخ‌دنده‌ها را کاری بسیار خطرناک می‌داند، اما در آن سو مگامن از جان خود می‌گذرد و به دکتر می‌گوید که از نظرش تنها راه برای پایان دادن به نقشه دکتر وایلی استفاده از همین دستگاه است. از این رو دکتر نیز از نمونه‌ای که در دوران دانشگاه ساخته بود استفاده و مگامن را به آن مجهز می‌کند.

در کنار تاثیرات سیستم جدید چرخ‌دنده‌ها روی داستان بازی، Double Gear بخش مهمی از گیم پلی این بازی را نیز در برمی‌گیرد. این سیستم، در واقع دو چرخ‌دنده کوچک را به همراه یک چرخ‌دنده بزرگ زیر نوار سلامتی و قابلیت‌های مگامن تعبیه کرده است. چرخ‌دنده قرمز رنگ با نام «دنده قدرت» (Power Gear) و چرخ‌دنده آبی رنگ با نام «دنده سرعت» (Speed Gear) برای اولین بار است که در سری مگامن به نمایش گذاشته شده‌اند. همانطور که می‌توان از نام چرخ‌دنده‌ها حدس زد، مکانیزم جدید توانایی‌های خاصی به مگامن می‌بخشد و به وی اجازه می‌دهد که مدت زمان کوتاهی از آن‌ها بهره‌مند شود.

راحی موانع پیش روی مگامن در مراحل مختلف به طور دقیق و با جزئیات بالا طراحی شده است؛ به طوری که در اوایل هر مرحله شاهد موانع آسان‌تر هستیم که رفته رفته تعدادشان با حضور دشمنان و تله‌ها بیشتر می‌شود. همانطور که در بالا اشاره شد، برای پشت سر گذاشتن موانع، شما باید به درستی از قابلیت‌ها و دنده‌های مگامن استفاده کنید؛ بنابراین استراتژی انتخاب استیج‌ها پیش از آغاز هر مرحله موردی است که ارزش تکرار بازی را بالا می‌برد. شما با توجه به قابلیت‌هایی که از باس‌ها به دست آورده‌اید مرحله موردنظر خود را آغاز می‌کنید که این موضوع می‌تواند کمک زیادی به کاربران و علاقه‌مندان اسپیدرانینگ کند. تنوع زیاد دشمنان در هر صفحه از مراحل شما را با روندی غیرتکراری روبه‌رو می‌کند. هوش مصنوعی برخی دشمنان نیز با توجه به رفتارها و موقعیت شما تغییر پیدا می‌کند که امری بسیار جالب به شمار می‌رود.

نقاط قوت

  • – مکانیزم جذاب دابل گیر
  • – دارا بودن درجه سختی‌های مختلف
  • – موسیقی گوش‌نواز با حال و هوای آثار ۸بیتی
  • – بازگشت مجموعه به ریشه‌های اصلی
  • – گرافیک مناسب و طراحی زیبای کاراکترها

نقاط ضعف

  • – صداگذاری نه‌چندان خوب باس‌ها
  • – نادیده گرفته شدن برخی مکانیزم‌های مهم بازی در درجات سختی پایین

نمره گیم تاکس به Mega Man 11 

۹/۱۰

بررسی بازی Transference

اما خب مشکلات بازی Transference، صرفا در داستان آن خلاصه نمی‌شوند. این ساخته یوبیسافت، یک بازی ترسناک و معمایی است که در طول آن، باید معما‌های مختلفی را حل کنیم تا بتوانیم به کریستا‌ل‌ها برسیم و در نهایت بازی را تمام کنیم. معما‌های بازی، اصلا و ابدا بد نیستند، اما خب شاید بتوان اصلی‌ترین مشکل را ساده بودن بیش از اندازه اکثر آن‌ها دانست. با این حال بازی، یک سری مکانیزم‌های جالب هم دارد. با خاموش و روشن کردن چراغ‌ها، تغییراتی در محیط بازی اعمال می‌شود و این مکانیزم، یکی از لازمه‌های حل برخی از معما‌های بازی است. برای مثال ممکن است یک اتاق، در حالتی که چراغ‌ها خاموش هستند ظاهر شود، اما کلید باز کردن آن، در حالت چراغ روشن وجود داشته باشد. پس باید ابتدا چراغ‌ها را روشن کنید، کلید را بردارید و سپس دوباره با خاموش کردن چراغ‌ها، در مذکور را باز کنید و به اتاق دسترسی داشته باشید. اما خب با وجود چنین مکانیزم‌های جالبی که حل کردن برخی معما‌های بازی را جذاب می‌کنند، یک سری معما هم هستند که بیش از حد ساده طراحی شده‌اند. فرضا در بخشی از بازی باید یک پسورد را پیدا کنید، اما این پسورد، دقیقا در همان محیط و جلوی چشم شما روی چند تکه کاغذ نوشته شده است و در نتیجه، چالش خاصی پیش روی‌تان قرار نمی‌دهد. سازندگان حداقل می‌توانستند این پسورد را در یک محیط جداگانه قرار بدهند تا برای پیدا کردن آن حداقل مجبور به گشتن محیط شویم و همه‌چیز بی‌نهایت سرراست و ساده نباشد. 

جدا از این، یکی دیگر از مشکلات Transference حجم بسیار بالای آیتم‌های به‌دردنخور در محیط آن است که هدفی جز سردرگم کردن مخاطب ندارند. از آن بدتر اینکه شخصیت شما، در آن واحد فقط یک آیتم را می‌تواند در دستانش نگه دارد و به همین دلیل، گاهی پیدا کردن آیتمی که واقعا به آن نیاز دارید، از بین آیتم‌های زیادی که در محیط بازی قرار دارند، به کاری آزاردهنده تبدیل می‌شود و جالب است بدانید که گاهی اگر یک آیتم را برای برداشتن و بررسی آیتمی دیگر روی زمین بگذارید، آن آیتم محو می‌شود و به جای قبلی‌اش برمی‌گردد و در نتیجه اگر به آن نیاز داشته باشید، باید باز دوباره به جای قبلی آن بروید و آیتم را بردارید! درست است که Transference یک تجربه کوتاه است، اما وقتی که مشکلات و طراحی ساده بسیاری از معما‌های آن را در نظر می‌گیریم، به این نتیجه می‌رسیم که بازی، واقعا کشش گیم‌پلی طولانی‌تری را هم ندارد و حتی در این زمان کوتاه هم در سرگرم کردن مخاطبش دچار مشکل می‌شود. پس در مجموع، گیم‌پلی Transference با‌وجود داشتن یک سری مکانیزم‌های جالب و معما‌های انگشت‌شماری که حل کردن‌شان لذت‌بخش است، نهایتا در سطحی متوسط قرار می‌گیرد. 

پس جدا از تمام مشکلاتی که بازی دارد، اگر دل‌تان یک تجربه ترسناک تاثیرگذار می‌خواهد که حس ترسش برای مدتی هم که شده در خاطرتان باقی بماند، Transference در این زمینه موفق عمل می‌کند. در این راه، جدا از المان‌های بصری که به آن‌ها اشاره داشتیم، صداگذاری‌ها هم نقش بسزایی دارند. به همین دلیل و مخصوصا اگر بازی را با هدفون تجربه کنید، آن حس گیر افتادن در یک محیط قفس-مانند توسط المان‌های صوتی هم به شما منتقل خواهد شد و راستش را بخواهید، این حس گاهی به حدی سنگین و آزاردهنده می‌شود که می‌خواهید برای دقایقی هم که شده، بازی را متوقف کنید و با رفتن به فضای باز، کمی به ذهن‌تان استراحت بدهید و به آرامش برسید. با اینکه سازندگان در برخی زمینه‌ها در خلق تجربه‌ای جذاب موفق ظاهر نشده‌اند، اما مشخص است که شناخت خوبی از سبک ترس داشته‌اند و با استفاده از المان‌های بصری و صوتی، توانسته‌اند آن فشار روانی ناشی از ترس را به شکلی خوب به مخاطب‌شان منتقل کنند. 

در مجموع، اینکه باید Transference را بازی کرد یا خیر به عوامل متعددی بستگی دارد. در زمینه داستان، Transference حرف خاصی برای گفتن ندارد و طبیعتا افرادی را که عاشق داستان غنی در بازی‌ها هستند، راضی نخواهد کرد. در طرف دیگر، بازی از حیث گیم‌پلی هم یک سری محدودیت‌ها و ضعف‌ها دارد و از این نظر هم چیز جدیدی ارائه نمی‌دهد و داشته‌هایش هم جذابیت چندانی ندارند. ولی به عنوان یک تجربه ترسناک، بازی در ترساندن مخاطبش و ارائه حس وحشت و خفقان به وی،‌ موفق ظاهر می‌شود و از نظر بصری و صوتی هم در سطح مناسبی قرار دارد. پس اگر دلتان یک تجربه ترسناک کوتاه ولی تاثیرگذار می‌خواهد، بد نیست تا نگاهی هم به Transference داشته باشید؛ مخصوصا اگر این شانس را داشتید که بازی را با هدست واقعیت مجازی تجربه کنید، قطعا نیازتان به ترسیدن ارضا خواهد شد. 

پیش‌تر هم اشاره کردیم که در Transference خیلی خبری از ترس‌های مقطعی نیست و بازی بیش‌تر مبتنی بر ترس روانی است. در چنین بازی‌هایی، معمولا شاهد یک اتمسفر و حس خفقان‌آور هستیم و خب Transference هم در رسیدن به این هدف موفق ظاهر می‌شود. سبک خاص بصری بازی و استفاده از رنگ‌هایی مثل قرمز در طراحی و نورپردازی‌ها باعث شده تا در طول بازی، مدام این حس به سراغ‌مان بیاید که انگار در داخل یک محیط قفس-مانند گیر افتاده‌ایم و می‌خواهیم هرچه زودتر از آن خلاص شویم. درست است که Transference برای تجربه نیازی به هدست واقعیت مجازی ندارد و در حالت عادی هم در القای این حس ترس موفق ظاهر می‌شود، اما طبیعتا تجربه بازی با هدست واقعیت مجازی این بار ترس را حتی بیش از پیش هم افزایش خواهد داد و این هدفی است که سازندگان در ساخت این بازی داشته‌اند. حس ترس موجود در Transference از همان ثانیه‌های آغازین بازی شروع می‌شود و به جرات می‌توان گفت که تا پایان هم با قوت در آن باقی می‌ماند. 

خب تا به اینجا، از این گفتیم که بازی، داستان چندان خوبی ندارد و در ارائه گیم‌پلی درگیر‌کننده هم خیلی موفق نمی‌شود. پس آیا با در نظر داشتن این موارد، Transference هنوز هم ارزش تجربه کردن را دارد یا خیر؟ جواب این سوال، بیش‌تر به خود مخاطب و این مساله برمی‌گردد که وی از یک بازی چه انتظاراتی دارد. اما اجازه بدهید قبل از نتیجه‌گیری کلی در مورد بازی، به یک عنصر دیگر اشاره کنیم که هم، اصلی‌ترین نقطه قوت Transference است و هم می‌تواند عاملی باشد که به‌خاطر آن، بتوانیم تجربه بازی را حداقل برای یک بار پیشنهاد بدهیم. این عنصر، چیزی نیست جز ارائه یک اتمسفر ناب و حس ترس روانی آزاردهنده؛ البته آزاردهنده از نوع جذابش! به هر حال همه ما، با دیدی مشخص به سراغ بازی‌های ترسناک می‌رویم؛ با این دید که بازی‌های این سبک قرار نیست تجربه‌ای مفرح و شاد در اختیارمان قرار بدهند و برعکس، انتظارمان از این بازی‌ها این است که آن نیازمان به ترسیدن را جوابگو باشند. خب Transference حداقل در این زمینه تا حدود زیادی موفق می‌شود. 

نقاط قوت

  • + یک سری مکانیزم‌های جالب گیم‌پلی مثل سوییچ بین محیط‌ها
  • + موفق ظاهر شدن در ارائه حس ترس روانی
  • + اتمسفر خوب
  • + صداگذاری‌های با‌کیفیت

نقاط ضعف

  • – داستانی ضعیف و سرراست علی‌رغم شروع خوب
  • – ساده بودن بیش از حد برخی معما‌ها
  • – محدودیت‌هایی چون امکان برداشتن یک آیتم در آن واحد
  • – وجود تعداد بسیار زیادی آیتم به‌دردنخور در محیط
  • – شخصیت‌پردازی ضعیف

نمره گیم تاکس به Transference

۸/۱۰

نقد و بررسی بازی Shadow of the tomb raider

همانند همیشه، لارا کرافت به دنبال شی‌ای ارزشمند است و همانند همیشه، یک مشت شخصیت فرعی نچسب، یک آنتاگونیست بی‌حال و یک سری وقایع قابل پیشبینی روند کلی داستان را تشکیل داده‌اند. هر چند یکی از مهم‌ترین عناصر بازی یعنی خود لارا کرافت، از نظر اخلاقی تغییراتی نسبت به نسخه‌های گذشته خود داشته است. در Shadow of the Tomb Raider با لارا کرافتی مغرور، شجاع و پرتلاش طرف هستیم. او حالا به جایی رسیده است که حتی دشمنان بازی از نام او ترس دارند و در دیالوگ‌های مختلف هم می‌توان ترس آن‌ها را متوجه شد. حتی این غرور و کنجکاوی غیر قابل کنترل او است که داستان بازی را استارت می‌زند و با حرکتی اشتباه، وقایع آخرالزمانی بازی را آغاز می‌کند. البته منظورم از وقایع آخرالزمانی، یک داستان سست و نچسبت است که تک تک فازهای آن برای رسیدن به نقطه پایانی را می‌توانید در همان پله‌های اول بازی حدس بزنید. همه چیز وقتی خسته کننده‌تر می‌شود که بازی سعی می‌کند داستانی از خانواده، دوستی و کلنجار رفتن لارا کرافت با اشتباهاتی که انجام داده است، به خورد بازیکنان بدهد. حتی آنتاگونیست‌ و دشمن‌های بازی هم دست خوش تغییری نشده‌اند که بتوانند روند بهتری را برای به چالش کشیدن لارا کرافت انجام دهند. روایت بازی، نه عمق دارد و نکته‌ای که بعد از پایان آن در ذهن و خاطر من ثبت شود.

این بازی توسط ایداس مانتریال و با همکاری استودیو کریستال داینامیک ساخته شد اما این همکاری باعث شد که با یک بازی ناقص و به دور از شان سری توم ریدر و لارا کرافت رو به رو شویم. همه چیز در این بازی یک جایش لنگ می‌زند و باور کردنی نیست که سازندگان آن نتوانسته‌اند حتی مکانیسم‌های گذشته دو نسخه قبل را به درستی در این نسخه پیاده کنند، چه برسد به این که شاهد هیچ پیشرفت قابل توجهی هم در بازی باشیم. ماجرا از این قرار است که این دو استودیو، یک محیط بزرگ‌تر و پر جزییات‌تر نسبت به Rise of the Tomb Raider برای بازی Shadow of the Tomb Raider طراحی کرده‌اند. تا این جا مشکلی وجود ندارد، اما این موضوع زمانی جذابیتش را از دست می‌دهد که این دو، نه فقط المان‌های جالب و جدیدی به بازی اضافه نکرده‌اند، بلکه حتی هر آن چه که در Rise of the Tomb Raider دیده‌ بودیم را به شکلی معیوب و ناتمام کپی پیست کرده‌اند. هیچ نکته جادویی و هیجان‌انگیزی در داستان، روند بازی و اکشن‌ها و ماجراجویی‌های Shadow of the Tomb Raider وجود ندارد و در طول بازی، در تک تک لحظه‌های آن، حس یک بازی کهنه و خسته به من دست داد و این برای منی که عاشق سری توم ریدر هستم، برای منی که لارا کرافت یکی از محبوب‌ترین کاراکتر‌هایم است، بدترین اتفاق ممکن بود.

باید به استودیو ایداس مانتریال تبریک گفت، نه به خاطر ساخت یک بازی ماجراجویی قابل احترام، بلکه به خاطر ساخت یکی از بدترین نسخه‌های سری Tomb Raider. بله درست متوجه شدید، ما با یکی از بدترین نسخه‌های این مجموعه محبوب طرف هستیم که سازنده آن حتی نتوانسته است استاندارد‌های دو نسخه قبلی ریبوت توم ریدر را با یک کپی پیست ساده تکرار کند!

 بازی همچنان از قاعده انتخاب بین اکشن و مخفی‌کاری پیروی می‌کند، اما باز هم مشکل این است که در ارایه تجربه ناب بین هر کدام از آن‌ها نه تنها چیزی برای ارایه ندارد بلکه حتی قادر نیست گیم‌پلی‌‌ای منسجم را ارایه دهد. چه بخش پلتفرمر، چه بخش مخفی کاری و چه بخش اکشن و تیراندازی، حسی ناقص دارند و از عدم تکامل رنج می‌برند. این بازی یک شوتر نیست، اما مکانیزم گان‌پلی بازی چه در صداگذاری اسلحه‌ها، چه در لگد اسلحه‌ها و چه در انیمیشن‌ها ضعیف است. خوب می‌دانید که بهترین تعریف از گان‌پلی یک بازی، حس واقعی و جذاب‌ تیراندازی است و کشتن دشمنان توسط هر یک از اسلحه‌ها باید به خوبی برای بازیکن القا شود. اما Shadow of the Tomb Raider بدون شک، هرگز گان‌پلی خوبی ارایه نمی‌دهد. این موضوع باعث می‌شود تا بیشتر از این که بخواهید درگیر اکشن و آتش بازی شوید، به مخفی کاری روی بیاورید. زمانی که مخفی کاری را در طول بازی پیش بگیرید، کاملا متوجه خواهید شد که اصلا تمرکز اصلی ایداس مانتریال روی مخفی کاری بوده است و توجه خاصی به گان‌پلی و اکشن این بخش نداشته است.

اما هر چقدر بازی Shadow of the Tomb Raider در زمینه گیم‌پلی و داستان یک فاجعه است، اما در زمینه گرافیک فنی و بصری و همچنین صداگذاری و موسیقی، جزو بهترین‌های نسل هشتم قرار می‌گیرد. ما Shadow of the Tomb Raider را روی کنسول ایکس‌باکس وان ایکس تجربه کردیم که دو تجربه متفاوت در زمینه فنی و بصری را به بازیکن ارایه می‌دهد. تجربه اول اجرای بازی به صورت ۴K اما با نرخ ۳۰ فریم بر ثانیه است. بازی در این رزولوشن و قابلیت HDR بی اغراق فوق‌العاده و زیبا است. در زمینه نرخ فریم به جز چندین بخش بسیار کوتاه، شاهد هیچ افت فریمی نبودم. تجربه دوم، اجرای بازی روی رزولوشن ۱۰۸۰p اما با نرخ ۶۰ فریم بر ثانیه است. از نظر بصری، کمبود خاص و چشمگیری حس نخواهید کرد، اما وضوح کلی آن کمتر خواهد شد که این مورد به خوبی قابل مشاهده بود. اما از طرفی تجربه ۶۰ فریم بر ثانیه، حس فوق‌العاده‌ای داشت که برای آن دسته از عاشقان نرخ فریم، می‌تواند Shadow of the Tomb Raider را به گزینه‌ای محبوب از این نظر تبدیل کند. هرچند به لطف کیفیت بصری بازی، من اجرای آن روی وضوح ۴K را به جای تجربه نرخ ۶۰ فریم بر ثانیه ترجیح دادم. البته برای تست هم که شده، بازی را یک بار هم روی ایکس‌باکس وان معمولی اجرا کردم که تفاوت اجرای آن میان دو کنسول کاملا مشهود بود. با اینکه کنسول معمولی ایکس‌باکس وان از نظر بصری چندان هم بد نبود، اما افت فریم و حتی برخی باگ‌ها و در کل، کیفیت کلی کار، چندین پله از نسخه ایکس‌باکس وان ایکس پایین‌تر بود. بحث فنی را که کنار بگذاریم، محیط‌های بازی در یک کلام خارق‌العاده هستند و گرافیک هنری آن می‌تواند کاملا برای عاشقان بازی‌های ماجراجویی تجربه‌ای فوق‌العاده را به همراه داشته باشد. نه فقط جنگل‌های انبوه و محیط پر رونق پایتیتی، بلکه در محیط‌های داخلی مقبره‌ها حتی گرافیک هنری بازی بیشتر به چشم می‌آید. همچنین طراحی ظاهری لارا کرافت، شما را بیش از پیش عاشق او می‌کند. همانطور که پیش‌تر گفتم، لارا کرافت شخصیتی کاملا زنده و قابل درک دارد و زمانی که در کات سین‌ها شروع به صحبت می‌کند، از خود کنجکاوی یا عصبانیت نشان می‌دهد، در تمامی لحظه‌ها می‌توانید به لارا خیره شوید و احساسش کنید.  همچنین صداگذاری بازی، البته به جز اسلحه‌ها و دیالوگ‌های میان کاراکترهای فرعی و دشمنان، کیفیت بسیار قابل قبولی دارد و در نهایت این موسیقی‌های بسیار زیبای Shadow of the Tomb Raider هستند که به اتمسفر عالی آن روح بخشیده‌اند. موسیقی‌‌ها و افکت‌های صوتی، همگی از اعماق مقبره‌ها، جنگل‌های بارانی و تمدنی از جنس مایاها جان گرفته‌اند و به خوبی‌ می‌توانید با ملودی‌ آن‌ها هم سو شوید.

از طرفی دیگر بازی یک سری مراحل فرعی دارد که در خسته کننده و بی‌معنی بودن، حرف اول و آخر را می‌زنند؛ اصلا به شکل دردآوری خسته کننده هستند و پیشاپیش برای آن‌هایی که عاشق صد در صد کردن بازی و به دست آوردن اچیومنت‌ها هستند احساس بدی دارم. این مراحل فرعی خسته کننده، توسط NPCهای محیط‌های بازی از جمله شهر پایتیتی به شما سپرده می‌شوند. ایداس مانتریال تا جایی که در توان داشت، سعی کرد محیطی زنده را از این شهر به نمایش بگذارد و تا جایی هم موفق بود، اما زمانی که بخواهید با هر یک از این NPCها ارتباط برقرار کنید، متوجه ضعف در دیالوگ‌ها و بی‌معنی بودن آن‌ها خواهید شد. گاهی ساکنین این شهر به زبان محلی خود صحبت می‌کنند و لارا کرافت با خونسردی تمام به انگلیسی جواب آن‌ها را می‌دهد. دیگر وقتی نتوان به راحتی با کاراکترهای فرعی ارتباط بر قرار کرد، از NPCهای محیط چه انتظاری می‌توان داشت؟

ما از یک بازی ماجراجویی چه خواسته‌هایی داریم؟ یک بازی ماجراجویی باید داستانی جذاب داشته باشد، داستانی پر از کنجکاوی، پر از اسراری که بازیکن را تا انتهای خود بکشاند. ما از یک بازی ماجراجویی، گیم‌پلی‌ای درگیر کننده می‌خواهیم که پر از چالش و هیجان باشد؛ آن‌قدر هیجان داشته باشد که ما را از نفس بندازد و پر از اتفاقاتی باشد که با تک تک سکانس‌هایش عشق کنیم؛

اما باور کنید یا نه، روایت داستان و روند آن، یا حتی بخش پلتفرمری که از آن ایراد گرفتم، بدترین بخش‌های بازی نیستند، بلکه نبرد با دشمنان بازی، اوج فاجعه ایداس مانتریال در Shadow of the Tomb Raider به شمار می‌رود. سیستم مبارزات بازی حتی نمی‌تواند همانند نسخه‌های گذشته خود عمل کند و نه تنها چیز جدیدی ارایه نمی‌دهد، بلکه نه جنسی قابل لمس دارند و نه روحی قابل درک. همچنان تیر و کمان نقش اساسی مبارزات را ایفا می‌کند و علاوه بر آن، یک پیستول، یک رایفل و یک شات‌گان، سه اسلحه بعدی لارا در طول بازی هستند که هر کدام دارای تنوع خاص خود هستند.

نکات مثبت :

  • – طراحی محیط عالی و خلق اتمسفری گیرا
  • – طراحی بسیار خوب شخصیت لارا کرافت
  • – صداگذاری و موسیقی کاملا هماهنگ با محیط و جو بازی
  • – گرافیک فنی و هنری بسیار خوب
  • – مقبره‌ها و پازل‌های درگیر کننده

نکات منفی :

  • – گان‌پلی پیش پا افتاده
  • – پلتفرمینگ ناقص و خسته کننده
  • – مخفی‌کاری‌های به شدت ساده

نمره گیم تاکس به Shadow Of The Tomb Raider

۸/۱۰

قد و بررسی بازی Black Clover: Quartet Knights

همانطور که مشخص است، Multiplayer بازی شباهت انکارناپذیری با عنوان تحسین‌شده ی Blizzard، یعنی Overwatch دارد. Bandai با تغییر دوربین به سوم شخص و اضافه کردن المان‌های انیمه و شرقی، یک Overwatch در دنیای انیمه‌ها به وجود اورده است که نه تنها بد نیست بلکه یک تقلید خوب و سزاوار ستایش است. الهام گرفتن از آثار بزرگ برای خلق آثار خوب هیچ‌گاه بد نیست و خوشبختانه Namco هم به خوبی مرز بین تقلید و کپی‌کاری را رعایت کرده و ایده‌های خودش را هم به ایده‌ی تقلید شده‌ی بازی اضافه کرده و اثری خاص را خلق کرده است. نبردها در Black Clover، اصلا طولانی نیستند و با توجه به تک راند بودن تمام حالت‌ها حتی در مسابقات Ranked Match، شاهد اکشنی بسیار سریع و نفس‌گیر هستیم که گاهی دستانتان از سرعت کلیدهایی که میزنید خسته می‌شود. در بازی ۴ کلاس Fighter، Shooter، Healer و Support حضور دارند که در حال حاظر که بررسی بازی را می‌خوانید، کلاس ساپورت فقط ۳ هیرو دارد و بقیه کلاس‌ها ۴ هیرو دارند که قطعا بیشتر خواهند شد. تنها مشکلی که در کلاس‌ها وجود دارد قوی بودن بیش از حد برخی از هیلرهای بازی مانند Fiana است که کمی بالانس بازی را به هم می‌زنند. با توجه به زمان کمی که از انتشار بازی می‌گذرد، سرورهای بازی کمی خلوت است که انتظار می‌رود با گذشت زمان این مسئله هم برطرف شود.

داستان بازی برخلاف شروع خوبی که دارد، به خوبی ادامه پیدا نمی‌کند. در حین بازی به هیچ‌کدام از مسائل ذکر شده به اندازه کافی پرداخت نمی‌شوند و تمامی آن‌ها در حد متوسط باقی می‌مانند. روایت بسیار قابل پیش‌بینی بازی و یکنواخت بودن آن، تقریبا تمام انگیزه شما را برای به پایان رساندن بخش تک‌نفره می‌کشد. شخصیت‌پردازی آستا و یونو، برخلاف بقیه کاراکترهای بازی مناسب است. شاید بتوان شخصیت Vanessa و Fiana را جزء مبهم‌ترین شخصیت‌های بازی‌های انیمه‌ای دانست که تقریبا مشخص نیست در داستان چه نقشی دارند! با این حال اگر از طرفداران انیمه Black Clover هستید یا انیمه‌ای شبیه به آن را دوست داشته‌اید، احتمالا از داستان بازی هم لذت خواهید برد.

اگر بازی‌هایی که بر اساس انیمه‌ها ساخته می‌شوند را تجربه کرده باشید، قطعا متوجه شده‌اید که سطح این بازی‌ها در قیاس با انیمه آن‌ها بسیار پایین است. بازی‌هایی که از انیمه‌های بسیار محبوب One Piece و Attack On Titans ساخته شده‌اند، گواهی بر این موضوع می‌باشند. این بازی‌ها عموما سبک JRPG دارند و در بازار غرب و ایران محبوبیت چندانی ندارند. به طور کلی بازی‌‌های با سبک مبارزات نوبتی و شرقی، چندان در دیگر نقاط جهان مورد توجه واقع نمی‌شوند و اکثر مواقع به آن‌ها کم‌لطفی می‌شود. البته در این بین استثنائاتی مانند Persona یا Naruto( که البته بعضی از عناوین آن Fighting هستند) هم وجود دارد که به موفقیت‌های بسیاری در سطح جهانی رسیده‌اند. سبک گرافیکی خاص این بازی‌ها همواره باعث شده است تا جدای از عامه‌ پسند نبودن گیم‌پلی، دوست‌داشتنی و دلنشین باشند.

Namco Bandai برای بازی Black Clover هم از موسیقی‌های انیمه استفاده کرده است که نتیجه آن هم کاملا مثبت بوده و در مبارزات به خوبی هیجان را به شما منتقل می‌کنند. صداگذاران ژاپنی هم مثل همیشه کار خود را بسیار کم‌ نقص انجام داده‌اند و به خوبی حال و هوای یک انیمه زیبا را برای ما تداعی می‌کنند. در حال حاظر تنها استفاده از صداگذاران زبان اصلی و با زیرنویس انگلیسی فراهم است و احتمالا به زودی صداگذاری انگلیسی هم برای بازی انجام شود.

انیمه Black Clover، یکی دیگر از انیمه‌های محبوب و پرطرفدار است که تا قبل از عرضه Black Clover: Quartet Knights، هیچ عنوانی در بین بازی‌های ویدئویی از آن وجود نداشت. شرکت نامدار Bandai Namco Entertainment در سال ۲۰۱۷ بازی Black Clover را معرفی و بدون انجام تبلیغات پر سر و صدا در ۱۴ سپتامبر ۲۰۱۸، آن را روانه بازار کرد. تفاوت اصلی که در تریلرهای بازی با دیگر عناوینی که یا اقتباس از انیمه‌ها ساخته می‌شدند وجود داشت، سبک کاملا متفاوت آن بود. این بازی برخلاف تصور، نقش‌آفرینی یا Fighting نبود و سبک Arena Shooter سوم شخص برای آن انتخاب شده بود. سبک مبارزات نوبتی نبود و بازیکنان می‌توانستند یک تجربه کاملا Real-Time را از دنیای Black Clover را داشته باشند. با ما باشید تا بررسی کنیم که این بازی هم به سرنوشت اکثر بازی‌های انیمه‌ای دچار شده است یا بعد از دو سری بسیار موفق Persona و Naruto، باز هم شاهد یک بازی خوب با اقتباس از یک انیمه زیبا هستیم. با گیمفا در بررسی Black Clover: Quarter Knights همراه باشید.

از همان نمایش‌های اولیه مشخص بود که با یک عنوان Multiplayer محور رو به رو هستیم.قبل از آن‌که باهم نکات مثبت و منفی گیم‌پلی را بررسی کنیم، این را باید بگویم که ای کاش کمپانی‌ها به جای قرار دادن دو بخش ناقص تک نفره و چند نفره در بازی، یک بخش کامل و ناب را ارائه دهند. جدیدترین نمونه این کار هم حذف بخش تک‌نفره‌ی Black Ops 4 بود که با توجه به داستان ضعیف نسخه قبل آن، کاری منطقی از جانب Trechyard بود. Black Clover بخش چند نفره‌ی جذابی دارد و می‌تواند شما را ساعت‌ها سرگرم کند، اما وجود ایراداتی جزئی باعث شده این بخش تبدیل به یک Multiplayer ناب و بی‌نقص نشود. شاید حذف بخش تک‌نفره می‌توانست این مشکل را برطرف کند.بازی در بخش تک‌نفره برخلاف بخش چند نفره جذابیت بسیار کمی دارد و بعد از مدتی کاملا روند تکرای و خسته‎‌کننده به خود می‌گیرد. با توجه به Arena Shooter بودن بازی، تنها کاری که در این بخش می‌کنید مبارزه با Bossها یا دشمنان دیگر است و هیچ بخش جست و جو یا انتخاب مکالمه‌ای به سبک بازی‌های نقش‌آفرینی شرقی در بازی نیست. مشکل دیگر این بخش این است که تمام نبردها را فقط می‌توانید با آستا تجربه کنید و برای بازی در نقش دیگر شخصیت‌ها، باید ابتدا یک‌بار آن را با آستا به اتمام برسانید. بخش‌ تک‌نفره، سینماتیک‌های بسیار زیبا و با طراحی خود انیمه را دارد که بسیار هم حماسی هستند و کاملا حال و هوای انیمه را القا می‌کنند

تقریبا سبک گرافیکی تمام بازی‌های انیمه‌ای به یک شکل است و تنها در رنگ‌بندی‌ها بنا بر جو و امسفر بازی تفاوت دارند. Black Clover، طراحی هنری بسیار زیبایی با استفاده از رنگ‌های شاد دارد که قطعا شما را مجذوب بازی می‌کند. کیفیت بافت‌ها و افکت‌های مختلف و نورپردازی بازی در سطح معمولی است و نمی‌توان به آن خرده‌ای گرفت و برای حجم کم بازی معقول است. بخش چند نفره، به دلیل کوچک بودن نقشه‌ها و وجود انواع جادوها در بعضی صحنات بسیار شلوغ می‌شوند اما با این حال هیچ افت فریم یا لگی در بازی دیده نمی‌شود. باگ‌های ریز و درشت مانند فرو رفتن کاراکترها به دیوار در هنگام Climb Wall یا گیر کردن در یک نقطه، نقریبا تنها مورد منفی گرافیک دوست داشتنی بازیست.

نکات مثبت :

گرافیک هنری زیبا

بخش چند نفره جذاب

موسیقی های عالی

صداگذاری حرفه ای

نکات منفی :

بخش داستانی خسته کننده

باگ های مختلف

بالانس نبودن بازی

نمره گیم تاکس به Black Clover: Quartet Knights

۸/۱۰

نقد و بررسی بازی NBA 2K19

بدون شک یکی از پرطرفدارترین ورزش ها NBA میباشد و سازندگان بازی های رایانه ای نیز فرصت را غنیمت شمارده اند و ورزش های پرطرفدار را شبیه سازی کرده اند، یکی از بهترین شبیه سازی های ورزش NBA ، بازی NBA 2K میباشد که امروز نسخه جدید آن یعنی ۲۰۱۹ منتشر شده و شما میتوانید با ما، تیم گیم تاکس با نقد و بررسی نسخه جدید این بازی محبوب همراه باشید.

نسخه جدید بازی NBA 2K یک پیشرفت بزرگ در این سری میباشد که با تغییرات اساسی و بزرگ در بازی، این مجموعه را با شکوه تر از قبل کرده است، حالا بخش داستانی بازی بهتر شده و بیشتر قابل باور میباشد، در کل با این تغییرات بزرگ در بازی شاهد این میباشیم که بازی طبیعی تر شده و قابل باور تر شده و این کار را برای رقیبان این مجموعه بسیار سخت خواهد کرد.

گیمپلی بازی بسیار طبیعی تر شده و حالا بیشتر به واقعیت نزدیک شده ، هر بازیکن استایل مخصوص خود را دارد و حالتی که در این نسخه به گیمپلی اضافه شده و بسیار مورد توجه کاربران و همچنین تیم ما قرار گرفته است این است که اگر به صورت متوالی ضربات موفقی بزنید ، قدرتی به شما داده میشود تا شانس شما در ضربات بعدی نیز بالاتر برود.

حتما از شنیدن وجود چنین قابلیتی بسیار خوشحال شدید اما باید به شما بگوییم که ماجرا به همینجا ختم نمیشود و این قابلیت فقط در زدن ضربات نیست بلکه در تمام گیمپلی مانند دفاع کردن و غیره … نیز وجود دارد و این یکی از تغییرات بزرگ در گیمپلی این مجموعه است که ما به عنوان یک نکته مثبت به آن نگاه خواهیم کرد.

یکی از تغییرات بزرگ دیگر در گیمپلی Shoot Meter میباشد که شما میتوانید مقدار شدت ضربه خود را در نوار  Shoot Meter مشاهده نمایید و تصمیم بگیرید که با چه شدتی توپ را پرتاب کنید و به صورت دقیق نوار را پر نمایید و باز هم ماجرا به همینجا ختم نمیشود !

شما میتوانید این نوار را در چند موقعیت مختلف در صفحه قرار دهید و این هم از یکی دیگر از نکات مثبت این نسخه از مجموعه پرطرفدار NBA 2K.

یکی دیگر از تغییرات اساسی گیمپلی بازی، سخت شدن و بهتر است بگوییم طبیعی تر شدن بازی در دفاع کردن چه در برابر بازیکنان واقعی و چه در برابر هوش مصنوعی بازی میباشد که حالا دیگر تنها با زدن چند دکمه به سادگی نمیتوانید توپ را به دست بیاورید و این قضیه باعث افزایش هیجان بازی نیز میشود علاوه بر اینکه بازی را طبیعی تر میکند.

نسخه جدید این بازی را باید ساعت ها بازی کرد تا متوجه تمام تغییرات بزرگ ایجاد شده در این سری شد، تغییراتی که در گیمپلی ایجاد شدند تا آن را به واقعیت نزدیکتر کنند، تغییراتی که در بخش بصری بازی ایجاد شده اند و گیمپلی بازی که حالا کاملا Balance و عادلانه شده.

بخش داستانی بازی نیز حالا قابل باور تر شده و با تغییراتی که در داستان بازی به وجود آمده حالا شاهد زیبا تر شدن و همچنین طبیعی تر شدن است هستیم.

و اما تغییرات گرافیکی…

تغییرات گرافیکی همیشه یکی از اصول توسعه و منتشر کردن نسخه جدید از هر بازی بوده است و خواهد بود، اما این تغییرات تا چه حد در این نسخه موفق بوده اند و آیا واقعا شاهد تغییرات گرافیکی محسوسی میباشیم؟

پاسخی که این سوال داده می شود این است که گرافیک بازی نسبت به نسخه قبل بیشتر شده است ولی با توجه به اینکه نسخه قبل همین سال پیش منتشر شده است نباید انتظار بسیار زیادی در بالا رفتن گرافیک در طی فقط یک سال داشته باشید.

حرف آخر

تغییرات مثبت در این نسخه از سری بازی NBA 2K بسیار زیاد است و باعث شده است تا این بازی تقریبا بهترین بازی در سبک بازی های NBA باشد، تغییراتی که گیمپلی را تا حد بسیار زیادی به واقعیت نزدیک کرده است و همچنین بخش داستانی بازی را به واقعیت نزدیک تر کرده است، تغییراتی که بهترین تجربه NBA را برای شما به ارمغان می آورد.

Verdict

Some great changes in this version of NBA 2K made this version of game the best place for NBA lovers and it’s almost the best simulation for the NBA that ever made, some great changes in gameplay that made it more realistic and some great changes in story mode that made it more believable and great graphic improvements, if you like NBA or even love NBA , then there’s no place like NBA 2K19 for you

نکات مثبت :

اضافه شدن Takeover Meter

بهبود های گیمپلی فوق العاده است

داستان بازی بسیار بهتر شده

نکات منفی‌ :

بهبود های گرافیکی میتوانست بهتر باشد

نمره گیم تاکس به NBA 2K19 :

۹/۱۰

سازندگان :

توسعه دهنده : Visual Concepts

ناشر : ۲K Sports

Who Made

Developer : Visual Concepts

Publisher : 2K Sports

نقد و بررسی بازی Divinity: Original Sin II Definitive Edition

راستی بد نیست به این موضوع هم اشاره کنیم که Divinity: Original Sin II را می‌توان حتی یک بازی نقش‌آفرینی جهان‌باز هم دانست؛ چرا که معمولا برای انجام کار‌ها روش‌های مختلفی وجود دارند و ساختار بازی خیلی حالت خطی ندارد. برای مثال، در همان اوایل بازی باید از منطقه‌ای به نام Fort Joy فرار کنید و برای این کار، چندین و چند روش در بازی وجود دارد. مثلا می‌توانید به شکل کاملا تهاجمی اقدام کنید و با کشتن گارد‌ها، مسیر خودتان را باز کنید. یا می‌توانید از روش‌های دیگری که وجود دارند استفاده کنید و از راه دیگری از این منطقه خارج شوید. این مساله تاثیر خیلی خوبی روی بازی گذاشته و ارزش تکرار آن را هم بالاتر می‌برد؛ چرا که همیشه این شوق را خواهید داشت که بدانید اگر کاری را به شکل دیگری انجام می‌دادید نتیجه آن چه می‌شد. 

درست است که در یک بازی نقش‌آفرینی ایزومتریک گرافیک خیلی عامل تاثیرگذاری نیست یا حداقل به اندازه گیم‌پلی و بعد هم داستان اهمیت ندارد، اما به هر حال در سال ۲۰۱۷ هستیم و یک بازی با جلوه‌های بصری خوب بیش‌تر از یک بازی با گرافیک ضعیف به چشم می‌آید. سازندگان Divinity: Original Sin II هم با علم به این موضوع، بازی‌ای ساخته‌اند که از نظر گرافیکی عالی است. جزییات طراحی محیط‌های بازی واقعا بالا و چشم‌نواز است و این قضیه زمانی مهم‌تر می‌شود که بدانیم در دنیای بازی، شاهد تنوع محیطی بسیار زیادی هستیم و از معبد‌های تاریک گرفته تا جنگل‌های سرسبز را می‌توان مشاهده کرد. علاوه بر این، جزییات شخصیت‌ها هم کیفیت بالایی دارد و آیتم‌های مختلف هم به‌خوبی در بازی طراحی شده‌اند. همچنین یکی از اتفاقات مثبتی که در رابطه با Divinity: Original Sin II افتاده، این است که این بازی برای مدت زیادی در حالت Early Access استیم در دسترس بوده و همین هم باعث شده تا سازندگان بتوانند با بازخورد‌های کاربران، مشکلات فنی را در آن به حداقل برسانند. با این حال هنوز هم یک سری باگ‌های جزئی در بازی دیده می‌شود و مثلا گاهی شخصیت‌ها وارد اشیا محیطی می‌شوند یا گاهی، زمانی که دوربین در جریان مبارزه‌ها به شخصیت دیگری سوییچ می‌کند، برای چند ثانیه کوتاه شاهد سیاه شدن صفحه هستیم. ولی خوشبختانه این باگ‌ها هم خیلی کم دیده می‌شوند و هم اینکه خللی در تجربه بازی وارد نمی‌کنند. 

مورد بعدی در ارتباط با گیم‌پلی بازی هم ماموریت‌ها هستند که تنوع خیلی خوبی دارند و شاهد انواع و اقسام ماموریت‌های اصلی و فرعی در بازی هستیم که از صحبت کردن با یک فرد خاص گرفته تا مبارزه کردن با یک گروه و انجام کار‌های مختلف دیگر را شامل می‌شوند. البته در این زمینه مشکلی هم با بازی دارم که مربوط به قسمت Journal می‌شود؛ منظورم همان جایی است که می‌توانید لیستی از ماموریت‌های‌تان را مشاهده کنید. ای‌کاش استودیو لارین طراحی ساده‌تر و سرراست‌تری برای Journal بازی در نظر می‌گرفت و راحت‌تر می‌شد جای ماموریت‌های فرعی و اصلی را پیدا کرد. حتی یک سری باگ هم در این زمینه تجربه کردم که برای مثال، در همان اوایل بازی با شخصیت Red Prince آشنا می‌شوید که یک ماموریت دارد و مکان این ماموریت، با پرچمی قرمز روی نقشه علامت‌گذاری شده است. حال مشکلی که پیش می‌آید این است که پس از رفتن به محل ماموریت و صحبت کردن با کاراکتر مذکور،‌ کماکان این پرچم روی نقشه باقی ماند و حتی برای امتحان آن، کاراکتر هدف را کشتم تا شاید این نشانگر پاک شود، ولی نتیجه منفی بود! در کل اگر بخش Journal بازی طراحی بهتری داشت و توضیحات بهتری ارائه می‌کرد و از طرفی مکان ماموریت‌ها روی نقشه بهتر نشانه‌گذاری می‌شد، لذت بازی حتی از شرایط فعلی هم بیش‌تر بود. 

اما از مبحث گیم‌پلی که بگذریم، بد نیست اشاره‌ای هم به داستان خیلی خوب Divinity: Original Sin II داشته باشیم؛ داستانی که با رفتن شما به Fort Joy، رو‌به‌رو شدن با بیشاب الکساندر و فرار از این منطقه آغاز می‌شود و در ادامه به جایی می‌رسد که می‌دانید شما در جهان بازی نقشی بسیار فراتر از یک کاراکتر ساده دارید. برای اینکه داستان بازی فاش نشود نمی‌خواهم وارد جزییات آن شوم، اما در کل باید گفت که هم کلیت داستان بازی بسیار خوب و عالی است و هم اینکه داستان به شکل خیلی خوبی روایت می‌شود و کاملا قادر است شما را در طول گیم‌پلی طولانی بازی جذب کند. از طرف دیگر یکی از مواردی که خیلی به کیفیت داستان بازی کمک کرده، شخصیت‌پردازی عالی کاراکتر‌های جهان Divinity: Original Sin II است. فرقی نمی‌کند که در دنیای بازی با یک شخصیت مهم و اصلی روبه‌رو شوید یا اینکه با یک فروشنده ساده در گوشه‌ای از این جهان هم‌صحبت شوید؛ آنچه که مهم است این است که تمامی این شخصیت‌ها حرف‌هایی برای گفتن دارند و این حس را منتقل می‌کنند که سازنده‌ها آن‌ها را خلق نکرده‌اند تا دنیای بازی شلوغ باشد، بلکه روی هرکدام از آن‌ها وقت گذاشته‌اند. این مساله در مورد شخصیت‌های اصلی بیش‌تر هم به چشم می‌آید و در مجموع بازی از حیث شخصیت پردازی عالی است که همین هم تاثیر مثبتی روی داستان بازی می‌گذارد. 

Divinity: Original Sin II در کنار ظاهر زیبا، موسیقی‌های فوق‌العاده‌ای هم دارد؛ موسیقی‌هایی که گاهی ریتم آرامی دارند و گاهی هم مثل زمان مبارزه‌ها، ریتم آن‌ها تندتر می‌شود، اما در هر دو حالت موسیقی عنصری بسیار تاثیرگذار در بازی است و شاهد نوا‌های گوش‌نوازی هستیم و همین کیفیت در رابطه با صداگذاری‌ها هم صدق می‌کند و در مجموع جنبه‌های صوتی هم دقیقا مانند دیگر بخش‌های بازی، کیفیتی بسیار عالی دارند. 

علاقه شخص من به بازی‌های نقش‌آفرینی کلاسیک، به خیلی سال قبل بر‌می‌گردد؛ به دورانی که صبح تا شب بدون دغدغه‌ای پای بازی‌ای مثل Diablo 2 می‌نشستم و از گشت و گذار در محیط آن و کشتن دشمنانش لذتی می‌بردم که در هیچ بازی دیگری نبود. این علاقه بعد‌ها هم ادامه پیدا کرد و همیشه سراغ بازی‌هایی در این سبک را از فروشنده می‌گرفتم که به قول خودش، هیچ‌کس حتی اسم آن‌ها را هم نمی‌دانست و فروشی نداشتند! با این حال باید قبول کنیم که بازی‌های نقش‌آفرینی ایزومتریک به مرور زمان محبوبیت‌شان را حداقل بین بازی‌ساز‌ها از دست دادند و بسیاری از استودیو‌ها ترجیح می‌دادند تا به جای چنین آثاری، بازی‌های نقش‌آفرینی سه‌بعدی بسازند و به قول معروف هم‌سو با پیشرفت تکنولوژی حرکت کنند. حتی معدود بازی‌هایی مثل Dungeon Siege 3 هم که چند سال پیش منتشر شد، به‌هیچ وجه کیفیت خوبی نداشتند و فاصله این بازی با نسخه دوم آن، بسیار بسیار زیاد بود. 

در مجموع Divinity: Original Sin II اثری است که هر شخصی که عاشق بازی‌های ویدیویی بوده و به دنبال یک سرگرمی طولانی‌مدت عالی باشد، باید آن را تجربه کند. چیزی که این بازی را به یک اثر فوق‌العاده تبدیل کرده، دقت بالای سازندگان به تمامی بخش‌های آن است و همین هم باعث شده تا بتوانیم Divinity: Original Sin II را یکی از بهترین بازی‌های نقش‌آفرینی و یکی از بهترین بازی‌های سال ۲۰۱۷ بدانیم. 

با این حال بازی Divinity: Original Sin که در سال ۲۰۱۴ منتشر شد، روح تازه‌ای به بازی‌های نقش‌آفرینی ایزومتریک دمید و پس از سال‌ها توانستیم بازی خوش‌ساختی را در این سبک تجربه کنیم و حال که نسخه دوم این بازی برای پی‌سی منتشر شده است، به جرات می‌توانم بگویم که با یکی از بهترین بازی‌های نقش‌آفرینی طرف هستیم؛ بازی‌ای که بهشتی برای علاقه‌مندان این سبک است و به معنای واقعی کلمه هر انتظاری که از بازی‌ای در این سبک داشته باشید، می‌توانید در بازی Divinity: Original Sin II پیدا کنید؛ از گیم‌پلی طولانی و شدیدا سرگرم‌کننده گرفته تا داستانی عالی و غنی و جلوه‌های بصری زیبا که Divinity: Original Sin II را به زیباترین بازی نقش آفرینی ایزومتریک تبدیل کرده‌اند. در واقع استودیو لارین موفق به خلق اثری شده که هرگاه بخواهیم لیستی از بهترین بازی‌های نقش‌آفرینی آماده کنیم، باید آن را هم در بین بازی‌ها بیاوریم. در ادامه با زومجی همراه باشید تا کمی بیش‌تر بخش‌های مختلف این بازی را بررسی کنیم و از این بگوییم که چطور استودیو لارین توانسته هارمونی فوق‌العاده‌ای در این بازی ایجاد و تقریبا تمامی المان‌های آن را به شکلی عالی خلق کند. 

 

اما گیم‌پلی بازی Divinity: Original Sin II فقط به گشت و گذار در محیط و پیدا کردن آیتم خلاصه نمی‌شود و یکی دیگر از جنبه‌های بازی، مبارزه‌های آن هستند. سازندگان بازی به جای اینکه سیستم مبارزه‌های مبتنی بر کلیک کردن سریع را برای بازی در نظر بگیرند، سراغ مبارزه‌های تاکتیکی و نوبتی رفته‌اند که از قضا تصمیمی عالی بوده و این بخش از بازی را شدیدا چالش‌برانگیز و در عین حال لذت‌بخش کرده است؛ به طوری که در مبارزه‌ها فقط قدرت شخصیت‌ها و سرعت کلیک کردن شما تعیین‌کننده نیست و آنچه که اهمیت دارد، اولا داشتن استراتژی مناسب و سپس استفاده درست از قابلیت‌های شخصیت‌ها است. این مساله داشتن استراتژی مخصوصا زمانی که بازی را به شکل Co-Op تجربه کنید بیش‌تر هم نمود پیدا می‌کند. یکی دیگر از ویژگی‌های خوب مبارزه‌های بازی، اهمیت داشتن جزییاتی است که شاید در ظاهر خیلی مهم به نظر نرسند، اما گاهی می‌توانند حسابی تعیین‌کننده باشند. برای مثال ممکن است در قسمتی از محل مبارزه، یک بشکه آب باشد و از قضا در همان حوالی جادوگر دشمن کاراکتر‌های شما را به آتش کشیده باشد. حال باید به جای اینکه به دشمن آسیب بزنید، سعی کنید با ضربه زدن به آن بشکه، آتش را خاموش کنید و مانع از دست رفتن سلامت شخصیت‌هایتان شوید. یا در مورد دیگر اگر می‌بینید مثلا چند نیروی دشمن در یک قسمت جمع شده‌اند، بهتر است به جای آسیب زدن مستقیم به آن‌ها با استفاده از بمب‌ها یا جادو‌ها کاری کنید که همه آن‌ها همزمان آسیب ببینند. 

چیزی که مرز یک بازی عالی و ضعیف را در بازی‌های سبک نقش‌آفرینی ایزومتریک تعیین می‌کند، مبحث گیم‌پلی است. البته گیم‌پلی خود در این دست بازی‌ها به شاخه‌های مختلفی مثل مبارزه‌ها، گشت و گذار، لوت، ارتقای شخصیت و موارد دیگر تقسیم می‌شود. خب چیزی هم که Divinity: Original Sin II را به چنین جایگاه رفیعی رسانده است، همین گیم‌پلی عالی بازی است که تقریبا در تمامی زمینه‌ها بی‌نقص ظاهر می‌شود و البته یک سری مشکلات جزئی آن را هم نمی‌توان نادیده گرفت. یکی از جنبه‌های بسیار خوب گیم‌پلی Divinity: Original Sin II، طولانی بودن آن است. دیگر خیلی وقت است که عادت نداریم اکثر بازی‌ها چیزی بیش‌تر از ۲۰ یا ۳۰ ساعت ما را سرگرم نگه دارند و حتی خیلی‌ها در همین مدت هم کسل‌کننده و تکراری می‌شوند. اما Divinity: Original Sin II در کوتاه‌ترین حالت ممکن، چیزی در حدود ۶۰ ساعت گیم‌پلی دارد و آنچه که از زمان گیم‌پلی مهم‌تر است، این است که در طی این زمان نه‌تنها از بازی خسته نمی‌شوید و حس تکراری شدن به‌تان دست نمی‌دهد، بلکه از لحظه به لحظه بازی و تنوع عالی آن لذت خواهید برد و علاوه بر آن، حتی شاید بخواهید پس از تمام کردن بازی، دوباره آن را از ابتدا با کلاسی جدید یا در درجه سختی بالاتر شروع کنید و این بار حتی باحوصله‌تر از قبل آن را بازی کنید. 

در کل، داشتن مبارزه‌های نوبتی و تاکتیکی باعث شده تا مجبور شوید مثل یک بازی شطرنج به عواقب کاری که می‌کنید یا به شکل چینش نیرو‌هایتان اهمیت بدهید. از طرفی دیگر، این مساله باعث شده تا در صورتی که در یک نبرد شکست خوردید، نا‌امید نشوید و اشکال کار را فقط در ضعیف بودن شخصیت‌هایتان ندانید و به جای آن، سعی کنید در دفعه بعد با استراتژی بهتر و متفاوت‌تری بازی کنید. البته در حین مبارزه‌ها، یک سری مشکلات هم در بازی به چشم می‌آیند. برای مثال مخصوصا زمانی که محیط مبارزه‌ها موانع بلندی مثل برج یا هر نمونه دیگری داشته باشد، گاهی دوربین بازی به مشکل می‌خورد و نمی‌توانید دید درستی از دشمنانی که در این مناطق هستند داشته باشید. یا مساله بعدی، زمانی است که مبارزه‌ها شلوغ می‌شوند و از طرفی دیگر مثلا شاهد آتش‌سوزی هستیم. در این حالت شلوغی بیش از حد صحنه باعث می‌شود تا گاهی تشخیص کاراکتر‌ها و پیدا کردن دشمن سخت شود. 

نکات مثبت : 

  • – داستان عالی با روایتی بسیار خوب
  • – گیم‌پلی جذاب و در عین حال طولانی
  • – داشتن ارزش تکرار بالا
  • – مبارزه‌های تاکتیکی و عمیق
  • – سیستم لوت عالی که انجام ماموریت‌ها و گشت و گذار را لذت‌بخش می‌کند
  • – گرافیک بسیار زیبا و تنوع بصری محیط‌ها
  • – موسیقی و صداگذاری‌های با‌کیفیت

نکات منفی :

  • – وجود یک سری باگ‌ها مثل فرورفتن شخصیت‌ها در اشیا محیطی
  • – مشکلات دوربین بازی مخصوصا در حین مبارزه‌ها
  • – طراحی ضعیف Journal بازی که پیدا کردن ماموریت‌ها را دشوار می‌کند

نمره گیم تاکس به Divinity: Original Sin II Definitive Edition :

۹/۱۰

نقد و بررسی Shenmue 1 & 2

دوران مدرن بازی‌های ویدئویی در دهه ۹۰ میلادی و با ظهور لوح‌های فشرده آغاز شد. شرکت سونی نیز با عرضه‌ی کنسول پلی‌استیشن یک در نسل پنجم پای به این عرضه گذاشت. عرضه بازی‌هایی هم‌چون Final Fantasy VII, Metal Gear Solidو  Resident Evil را می‌توان از جمله برجسته‌ترین بازی‌های عرضه شده در نسل پنجم به شمار آورد. اما حال که از کنسول پلی‌استیشن یک صحبت شد، باید اشاره کرد که این کنسول از نظر گرافیکی محدودیت‌های بسیاری داشت که همین موضوع ساخت بازی‌های جدید برای آن را با محدودیت روبرو کرده و یا غیر ممکن می‌ساخت؛ به طوری که بسیاری از سازندگان مجبور به استفاده از تصاویر پیش رندر شده و یا ایجاد محدودیت‌هایی در زمینه زاویه دوربین در بازی بوده‌اند.

متعاقباً این موضوع باعث ظهور نسل بعدی کنسول‌ها شد نه به وسیله‌ی شرکت سونی و کنسول پلی‌استیشن ۲ بلکه توسط شرکت سگا که کنسول دریم کست را اواخر دهه‌ی ۹۰ میلادی به بازار عرضه کرد. قدرت و توانایی‌های گرافیکی این کنسول از تمام کنسول‌هایی که تا پیش از آن منتشر شده‌اند، بسیار بالاتر بود اما متاسفانه بازی‌های بزرگ زیادی برای این کنسول عرضه نشد و بازی Shenmu بزرگ‌ترین و تنها عنوانی بود که با بودجه‌ی هنگفتی ساخته شد اما تا پایان عمر کوتاه دریم کست نتوانست هیچ‌گاه بودجه‌ی ساخت خود را جبران کند. عرضه‌ی دوباره‌ی بازی Shenmu II بر‌روی کنسول اکس باکس اورجینال، آخرین فرصت برای تجربه این ماجراجویی بود و حال شرکت سگا پس از نزدیک به ۱۸ سال بار دیگر نسخه‌ی ریمستر شده این دو بازی خاطره انگیز را برای پلتفرم‌های نسل هشتم نیز منتشر کرده است؛ مجموعه‌ای که تجربه‌ی آن هنوز هم همان حس و حال قدیمی را دارد.

علیرغم عدم بهینه‌ سازی و وجود همان مشکلات قدیمی، این مجموعه بهانه‌ی خوبی است تا بار دیگر دو بازی کلاسیک Shenmue 1 & 2 را تجربه کنیم؛ دو عنوانی که حتی امروز نیز بسیار سرگرم کننده هستند.

سگا با عرضه‌ی دوباره این دو بازی کلاسیک کار بزرگی انجام داده است. مطمئناً shenmue 1 & 2 در مقایسه با نسخه‌های عرضه شده در دهه ۹۰ میلادی دارای تفاوت‌هایی است. در مقایسه با نسخه‌ی سوم این سری که در آینده عرضه خواهد شد، شاید تجربه‌ی بزرگی نباشد ولی فرصت خوبی است که این دو بازی کلاسیک که از جمله آغازگران صنعت بازی‌های ویدئویی بوده‌اند را دوباره تجربه کنیم. خوش آمدی Shenmu؛ به شدت دلم برایت تنگ شده بود.

عرضه‌ی Shenmue 1 & 2 را می‌توان هم‌زمان هم خبر خوبی دانست و هم خبر بد. خبر خوب این‌که دو عنوان از بهترین بازی‌های ماجراجویی کلاسیک بار دیگر برای کنسول‌های نسل هشتم در دسترس قرار گرفته و خبر بد این که این مجموعه به صورت کاملا دست نخورده‌ای (بهینه نشده‌ای) عرضه می‌شود. اگر شما از بازی‌بازان قدیمی بوده و به دنبال تجربه‌ی دوباره دو نسخه‌ی اول این مجموعه هستید، Shenmue 1 & 2 انتخاب فوق العاده‌ایست؛ در غیر این صورت این دو بازی کلاسیک دیگر به مانند زمان خود سرگرم کننده نیستند.

یک ماجراجویی پیچیده، زیبا همراه با مبارزات رزمی. Shenmue 1 & 2 اگرچه از نظر فنی بی‌نقص نیست اما مطمئناً یک تجربه‌ی منحصر بفرد و فراموش نشدنی است.

ماجراهای Yu Suzuki همچنان به مانند گذشته جذاب، سرگرم کننده و منحصر بفرد هستند؛ الته اگر بتوانید مشکلات فراوان آن از قبیل دیالوگ‌های خشک و سرعت آهسته‌ی بازی را تحمل کنید.

Shenmue 1 & 2 برای طرفداران بازی‌های کلاسیک یک تجربه‌ی الزامی است. اگرچه بهینه سازی بازی به خوبی صورت نگرفته و بسیاری از بخش‌های آن همچنان قدیمی به نظر می‌رسند که نشان از یک پورت ضعیف دارد اما همچنان این مجموعه تجربه‌ای منتحصر بفرد را ارائه می‌دهد.

این مجموعه به هیچ عنوان نسخه‌ی ریمستر شده سری Shenmu نیست اما با وجود تمام ضعف‌ها و مشکلات، آن را می‌پذیریم زیرا داستان شگفت انگیز و سرگرم کننده‌‎ای داشته که هواداران برای تجربه‌ی دوباره آن‌ها ۱۸ سال منتظر مانده‌اند.

حرف آخر

بازی زیبا و خاطره انگیز Shenmue که بسیاری از گیمران با آن خاطره های بسیاری دارند میتواند دوباره برای شما خاطره سازی کند و یا خاطرات زیبای شما را به یاد شما آورید همچنین این بازی ارزش چند بار تمام کردن را دارد پس اگر قبلا یک یا دوبار بازی را تمام کردید ، با بازی مجدد آن میتوانید مجدداَ لذت ببرید ، و همچنین اگر تا به حال این بازی زیبا را بازی نکرده اید میتوانید با بازی کردن این نسخه خاطراتی خوشی را برای خود رقم بزنید.

Verdict

Shenmue is a reminder that remind us where video games came from, the truth about video game , the fact that everything is not graphics and stuff you should enjoy gameplay not looking at the graphics and decide about the game, and all of old school gamers know that fact , so if you’re an old school gamer go ahead and play this masterpiece for a hundred times and maybe it’s not enough for you but new gamers should try these masterpieces too and learn a lots of great thing from these games

نکات مثبت : 

بازی ای که بسیاری با آن خاطره دارند
موسیقی های جذاب
اجرای روان و بدون لگ

نکات منفی : 

بهبود ها میتوانست بهتر باشد

نمره گیم تاکس به Shenmue : 

۹/۱۰

سازندگان:

توسعه دهنده : Sega

ناشر : Sega

 

Who Made

Developer : Sega

Publisher : Sega